تبليغاتX
!!!ویرایش عملی سنگسار

 

پنج شنبه است را بر داشته ام و چسبانده ام روی طاق اتاقم... طاقی مثل یک میخ... آویزانش کرده ام روبروی مانیتور... مثل این دو تا آدمهای کارتونی... یکی ساعت ۱۱ –صبح-  دارد ... پنج شنبه های ۱۱ صبح خواب آلودند و پر از تب ... دلهره ... یعنی منو یادشه یا باید هی خودمو معرفی کنم؟... قاصدک جان؟ چند دقیقه وقت داری؟... توی این صداهای معمولی هم گشته ام... گشته ایم ما... دور سرت... دور تا دور سیبی که توی تنم جا مانده... مانده که قابلیت انتخاب داشته باشد... دستهای سردی داری که حتی خواب آلودی!... توی خودش دراز کشیده تا امروز... یعنی ده روزه بعد از تولدت... بارونه... برفه... جاده های شمال محاله لیز نباشه... و یک حرف درگوشی... دراز می کشم چشم توی گوش سقف... خیال می کنی از مژه هایم سفید تری؟ هان!... راست می گفت... بلد نیست خریدهای این مدلی بکند و بدهد دستم...
از عطرش تا الان فقط ۳ ساعت گذشته است...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

کیفم رو انداختم رو شونه ی چپم و دستامو تا ته چپوندم تو جیب مانتوم... جوری که اگه کسی دقت می کرد فکر میکرد جیبهام داره پاره می شه... سردم بود... باورم شده بود پائیز شده... از پنجره ی اتاقم برگا رو می دیدم که دارن دونه دونه میپاشن رو زمین و صدای سرخ شدن گونه های زمین رو می شنیدم که شرم داره از پذیرش بی محابای برگهای رنگارنگ پادشاه فصلها (آغوشتو باز کن ... این شکلک ها رو می دونم قد من دوست نداری... این تحقیر ها... این حماقتها رو بلدم تاوان بدم... بلدم... آغوشتو باز کن ) ... بد جوری زدم بیرون... در پشت سرم اصلن صدا نکرد... همین جور نگام می کرد و من اصلن احساس نکردم که داره چه جوری نگام می کنه... قدم هام رو بلند کرده بودم و با هر بار پائین اومدن پاهام رو زمین صدای تق وحشتناکی می کرد پیاده رو... نه کفش پاشنه بلند پام بود نه کفشم جوری بود که روی این آسفالت نرم صدا بده... اما جوری این کار رو تکرار کردم که بفهمه این صدا خواسته ی منه... من می خوام صدا دار باشم... تق ... تق... تق... سرم رو انداختم پائین و زل زدم به چشمای صاف و دونه دونه ی موزائیک های سفید و سرخ این طرف پیاده رو... تو هنوز یادته؟... هنوز یادته چند بار اینجوری منو دیدی و من حواسم بهت نبود؟... کسی هم از حواس پرتیه من شکایت کرده بود ... می دونم... اصلن هم تو شیشه ویترین مغازه ها نگاه نکردم که چند درجه قوز کردم به طرف زمین و گاردم رو تا تونستم تنگ و تنگ تر کردم... بی انصافی بود که زرد پائیز بشه سرخ گونه های من... توو دلم هیچی نبود... نه حرفی... نه گله ای... نه شوقی... هیچی... فقط دوست داشتم به این شیشه های ویترین مغازه ی لباس فروشیه سر راه بگم مانکن هات چند؟...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

امروز برای اینکه حالت تنشج بهم دست ندهد- بغلت یادم هست هنوز پنج شنبه کنار یک لاک پشت روی میز 17 مارچ 200 و چند-  برادرم را هول دادم توی یک گودال... برای گنج زیادی گود بود... گفتم حداکثر توانش را به کار می برد... بردم... کمی هول کرده بود از هولم... وقتی رسیدیم چیزی نمانده بود که دختر تازه وارد دستم را لای چادرش بگذارد ... سیاه سیاه می شود که ته اش را نمی بینیم... باید داستانشان سر و ته مچی پیدا میشد... سوت آخر بازی را دادم دستش –تعویض راوی- .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

اين پاي بغل دستي سعي مي كند وانمود كند از من مي ترسد

- و كمي تا قسمتي هم مي ترسد

اين را پاي جلويي گفت ...

من هميشه خيال مي كردم اگر آدمها توي پايشان يك ربات داشتند كه تا نوك انگشت دستشان ساييده مي شد آن وقت اين همه بي راهه نمي افتاد لاي موزائيكهاي سفيد و قرمز اين بخش شهر و آن وقت من هر روز صبح كه از اين پياده رو رد مي شدم مجبور نبودم صداي اين حنجره هاي بغلي و جلويي را كم و زياد كنم...

خورد به در... حتمن باز اين تلفن زنگ زده ... فردا بدون فيش بانكي نمي شود برويم هواخوري ... تا قبل از رفتنم كه طولش مساوي حافظه ي كوتاه مدتم شده است...

يك فرض ديگر هم داشتم ...لابد بايد به تمام اين بندها بند شوي و ... خب انكارش ساده تر است ... و دستم را فشار مي دهد مثل وقتي كه از بابا ترسيدم ... هميشه روي پشت بام جاي سيلي مي بينم و ... ستاره ها قرمز تر شده اند ...اين يكي هم شكست و بغل دستي آرام مي شود ...

حالا سرعتم را زياد مي كنم ... نمي داند رنگ موزائيكهاي پياده رو توي خواب عوض مي شود؟...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

باید با یک بیماری سخت به سراغت می آمدم... مثل درد پهلوی چپم... مثل سرگیجه های دوران زندگیم ... از روزی که توی دستگاه بیمارستان امام بخش کودکان سرطانی بستری بودم و حالا... باید حداقل یک چیز قابل ترحم تری برایت از خدا امانت می گرفتم... اینها چیزهایی بود که روز اولم را با خودش قسمت کرده بود و مادرم روی تختهای صورتی با ملحفه های آبی نشسته است و دارد حساب می کند چند دقیقه را برایم آستین بالا زده اند و... کمی روب روی این صفحه ی آبی بنشین... می خواهم برایت بنویسم... صدای نفس هایش که توی اتاق پیچید برگشتم و نگاهش کردم... داری از من و آبهای سفید دور حوض لیز می خوری ... کمی آب لازم دارم که باور کنی خواب دیده ای... دستم فقط لیوانی ست که یک در پوش سفید دارد و یکی مثل بچگی های من... در حال گریه کردنی... قاشقش را کناری می گذارم و شانه هایت را تکان می دهم... این همه برف و این همه تابستان ؟... سردم می شود و کمی خودم را عقب تر هل می دهم... باید سلولی تر نگاهت می کردم... باید می دانستم قرض های خدا فقط به من اجاره داده نمی شود... احساس می کنم داری بهم نگاه می کنی که لیوان توی دستهایم خشک شده است... لابد این همه خورشید و این همه زمستان؟... صفحه های آبی را پشتم احساس می کنم و خیسی گونه هات را که باید از ... باید کمی از زمستان ت را برف ببارد...  اینجا سلولهای هوا را می لرزانی ... آنجا را که پشتم نشسته است... آنجا را که داری خیس می کنی... اینجا را تیر می کشد روی شقیقه ام... سلانه سلانه می ترسانی ام آقا!... قاب عکسی را برایت کنار گذاشته ام ... گذاشته ام که امشب ها کم نیاورم... بگو آفتاب نتابد توی چشمهاش... شانه های کوچکم هنوز بوی خوابهایت را می دهند و لیوان های دستانم چیزی را از ته گلویت رد کرده اند...

من... من ... من ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

باز وقتي دستم را دراز كردم  و چسبيدم بغل بالشت را گرفتم تا بلند شوم خيال مي كرد دارم چيزي شبيه آي دي(ID) خودش را البته بدون (بي) روي صورتم ميكشم و هميشه فكر مي كردم واقعا چه حرف با مسمايي زده اين يارو... پشت پلكش خوابيدم و حالا ساعت از 2 گذشته بود ... حلقه حلقه شدم توي استكان چايي يخ زده و اصلا هم ترسي از گلوي ناسورم نداشتم كه «يه وقتي اگه بيدار بشه ...» ... دور ميزم هم دو تا قند چيده بود ... با اين همه همش خيال مي كردم لابد رديفش درست است كه من منتظر حادثه اي هستم ... من دو تا گل خشكيده هم كشيدم روي ديوار ... از روز تولدم با دستي كه پشتش قايم كرده بود .. «توي همين قارن خودمون... نخواستم بگم من ديدم و رومو برگردوندم »... اما حالا كه روي ديوار است احساس مي كنم همان چيزي را ديدم که  منتظرش نبودم... حالا به ساعت نزديك ترم و سرم را پيش بخاري گرم مي كنم... روي كاغذها كه نوشتنم را خوب نستعليق كرده خمم... سه پايه اي كه رويش يك پايم را گذاشته بودم صداي ملايمي كرد و انگار از خواب بيدار شده بود داشت با دلسوزي روي پايم ستاره مي شمرد...« اينو به تو  مي گم كه شك نكي من زبون ستاره ها رو بلد نيستم»... حتي وقتي جوهر خودكارت تمام شد و حتي همين طوري هم لابلاي خنزرپنزرهايم هنوز بوي جوهر مي دهد تصميمم را گرفته بودم... حالا به ساعت برنگشته ایم اما سفيدي صورتم مثل قبل نيست... گچي ترم...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

با دخترش آمده بود. مادرم روي سرم تور انداخت و همسرم دستش را گذاشته بود زير سرش انگار آرام ترين خواب دنيا همان گردن فلك زده اي ست كه تابوت مرا زير خودش حمل مي كند...

براي دنيا چه فرقي مي كرد من تمام وقت چشمم را كه شبيه دخترش بود زل زده بودم و فكر مي كردم بايد بشود دستم برسد زير موهاي خرمايي اش حنايي اش رنگ ايگورا را دوست داشتم هميشه و هر وقت كه چنان جيغ مي كشيدم انگار همين امشب حامله  بوده ام...

براي دنيا چه فرقي مي كرد جمعيت روي تورم سيا مي رقصيد و همسرم دستش را گذاشته بود كنارم زيرم سرم؟ و مي خواست دنيا همين يك شب را با اين ساز و دهل تمام كند و من فكر مي كردم مي شود دستم برسد روي صورتي كه مي دانستم با شباهتي كه به من داشت حتما پدرش مرا به دنيا آورده است و باز ...

براي دنيا چه فرقي مي كرد كه من تور سفيد را دوست دارم و همسرم دستش را گذاشته بود روي سينه ام مي چرخيد كه دكمه پالتويي بزرگي كه روي لباس پدرش مانند همان روزهايي بود و من فكر مي كردم اگر دستم برسد حتما مثل آب نباتي كه مي گفت بزرگ شدي و هيچ وارد بقالي نشد قورتش مي دادم و ...

براي دنيا چه فرقي مي كرد دارد همه ی پنج انگشتم را كه شبيه دخترش بود قورت مي دهد و من فكر مي كنم كه با دخترش آمده باشد يا قصد دارد به من بگويد با دخترم آمده ام كه از بدن تو همسرم به وجد آمده بود و همسرم اين بار بدون دستمال تمام مرا خشك كرده است!

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

دارم سعي مي كنم چيزي را به ياد نياورم يا اينكه اگر محاوره اي نوشتم شك نكني كه دارم از درد، تقلب مي كنم يا يك شب تا خودم و اذان قشنگي كه دوستم داشت نفس نفس مي زديم چپيدم زير تشك!!! حتي؟ ...

دارم سعي مي كنم چيزي را به ياد نياورم يا اينكه جلوي راهرو بايستم بعدش هولم بدهي توو: "اينجا خوابيدن كفاره هر گناهي است كه مرتكب نشدي" يا اينكه شايعه است اگر يك بار در طول عمرت خيانت كني هر بار كه پدر مي شوي توي صورت دخترت عكس ماه مي افتد ...

دارم سعي مي كنم چيزي را به ياد نياورم يا اينكه دوست داشتم هرچقدر مي شود دستم را بكشم لاي موهايت صاف بشود انگشتم بعدش همش دست و پا بزنم بغلم ننشيني يا اينكه مادرم يادم داده سرم را بغلم نگيرم كه فكر كند دارم سعي مي كنم چيزي را به ياد نياورم يا اينكه هفته هاي من پنج روز است كه يك شنبه و پنجاه و يك شنبه را از تقويم ام خط زده اي يا اينكه داري سعي مي كني چيزي را به تقويم ت اضافه نكنم؟...

دارم سعي مي كنم چيزي رابه ياد نياورم يا اينكه يك چيزي را به من دادي و بهم زدي يك چيزي را يا اينكه دارد بهم ميخورد يك چيزي يا اينكه با اينكه داري "نيست" وقتي 16ساله بودم سرت يك جايي را بهم زده يك چيزي را يا اينكه دارد بهم ميخورد يك چيزي يا اينكه يك عروسك خريده بودم قد شعرت ميخواستي بگذارم قورتش بدهي كه بهم بخورد يك چيزي يا اينكه دارد بهم ميخورد يك چيزي يا اينكه من يك چيز جديد دارم يا ...

دارم سعي مي كنم چيزي را به ياد نياورم يا اينكه نمي خواهم فكر كني: دارم سعي مي كنم چيزي را به ياد نياورم ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع:





 

روب رو مردي تمام قد شد دست كشيد لاي پرز صورتش كه داشت ش را يادم نيست و خيال مي كرد سرم بدون منت دو تا من و تو كره دارد بدون مچاله گي و فيلتر و از اينجا هم كه گذشت وي تا ايستگاه شانزدهم قصد بليط فروشي نداشت كه هم شانس اش را من تعيين مي كنم و هم دو نفر ديگر كه مي دانند پياده روي هاي پياده رو براي اين يكي غم دارد و يك دنيا سرم تو لاك خودمه و مانند پل بهشت شدنم از هيچ كجاي آدم و حوا بيرون نزده و بعد كه چپيدم لاي غزل هاي نيمه كاره اش شايد دستي برسد روي گلوي ما هم، قرصي نقاشي كند جاي سيگار (هر روز دو بسته و نيم به اضافه ي شبهاي جمعه با فندك ) و قوطي هاي پر از مقاله با خنده گري هاي محض گريه و ولگردي لاي هفتاد و دو ملت كه از كله الاغ تا عرعر سگ منتظر شنيدن اخباري هستند محض خاطر خالي نبودن عريضه كه اين يكي دستش توي دماغش نمي رود و يارو دارد از خودش شلوار جين مي سازد و ايشان صد و بيست و چهار پيامبر را نازل كرده تا هستش كند و نيستش ش را خودمان بلديم راست و ريس كنيم... حالا نشسته روب روي ايستگاه شانزدهم بعد از پل بهشت: آقا هستش يا نيستش؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت توسط منيژه رزاقي (قاصدك) |
موضوع: