این که به قیافه اش بخورد از آن دخترکان خوش سلیقه ی همه چیز تمام است که فقط نشسته تا مردی از دور بیاید و نوکی بر تنهایی اش بزند و بعد از چند وقت تمام زندگی قیافه ای اش را متعادل تر از تعادل این روزهای بی شرمانه ی عمودی کند که نیست.... منظور این که قیافه اش به آن دخترکانی هم نمی خورد که چند لایه از زنانگی شان را برداشته اند و آمده اند بیرون دارند از طریق این لایه ها مردانی را که عاشق لایه های خونی و لزج اند می خرند و می برند توی دستمال توالتشان تف می کنند و آخرش هم می گویند کاش کمی وحشی تر بود! ... منظورم دقیقا این است که از آن جمله کسانی است که نمی توان نام دختر رویشان گذاشت ... چون رفته است نشسته است بیخ پنجره ای که از تمام پنجره بودنش یک دیوار را به بلندی قد آپارتمان روبرویی کشیده جلویش و دستش را دراز کرده و دارد چیزهایی را که در دکان هیچ عطاری ادبیاتی پیدا نمی شود از لابه لای زبان چند مرد بسیار معمولی که ارتزاق روزشان نه کار در سر بازارچه که کیف قاپی شاعرانی است که دو دو تای شعرشان وزن تمام پیاله ها را به هم زده و حافظ و سعدی مانده اند چه بکنند اگر امروز روز رستاخیزشان باشد...!
اینها یعنی منظور این که کسی که از درجه کس بودنش نمی شود فهمید از چه جنسیتی است... مرد با زن... پسر یا دختر... مرد یا بانو... مرد یا خانم ... مرد یا ... ! اینها معادله های دو طرفه ای هستند که طرف دوم اش که او باشد مجهول بی فرمولی است که خدا هم در کار خلقتش با این همه قصه و داستان مانده است که معیار سنجش دستهای این کس را بر اساس متر بنویسد یا کیلو!
شاید دیشب از ماه عذرخواهی کرده ام ... نیمه های پنهانش سرود آخرین شبهایی بودند که از تمام تنم نقطه های چکنده ی آبی... سفید... ساطع شد ... از تمام کهکشان به دیدن رنگ لباس های نقره ای ات آمده بودند... شاید دیشب از ماه - تاب بریده ام و پرده های امروز آنقدر از تمام بدنم بالا رفته اند... صفحه 19:
باران می بارد و من در حال پنجره ام... مدادی نیست تا بتوانم لای کتابهای شعر بنویسمت از باران حرف تکراری دیگری سراغ ندارید که نبارد و ننویسد شاعر از عشق و از ابتدای هستی آلوده زمین... تنها هست که از ارتفاع بلندترین جاذبه ها نیفتادی تا کشف آخرین پس مانده از سقف ... ریختم...
و من آن نیمه گمشده بارانم که از دستهای تو می چکید...
دیگر خیالم راحت است و هیچ چیز نمی توانست دستهای نمورش را بردارد و پای تمام جنگلها خالی کرد.... ته مانده های خشکی را می دهم لابه لای صورتش... فوت می شوم روی تنش و انگار ... داری زیاده روی می کنی دختر... زنگوله ها به علامت تایید صدای جیرینگی می کنند و باد و نسیم هم از حرکت... تکرار می کنم و تا بوی سوختگی تنم را تمیز میکند... اگر دست برندارد تمام می کنم... گفت و حاشیه های شیشه را خشک کرد... هوای اینجا گرمه... هوای بیرون سرده... هول این همه هوا تنمو بی هوای نور کرده ... نکند اندوهی سر رسد از پس کوه... عباسعلی... 27 اردیبهشت پارسال... روزهای بی تقویم... بریده سرد لای انگشتت... خیسم...
شاید به خدایی شک کرده باشم
اما هنوز دوستت دارم چون گواهینامه ام را فراموش کرده ام!
همین امروز به عابری بر خوردم و سرم را از بعد از برداشتن از روی زمین بهش چسباندم...
تمام طول تابستان را راه می رفت و تمام زمستانش را نقاشی کشیدم
سه تا دایره از شقیقه هاش افتاد... ماهی که بعد از دوازده به دنیا می آید و یک ریز کلمه از هفت جای این دیکته ..
ما برای اینکه بمیریم و سرمان درد بگیرد و عق بزنیم و بعدش هم عمودی نه افقی پهن شویم زیر آفتاب از دریا تا جنوب را راه رفتیم
تازه بعد از مرگش هم فهمیدیم زیر ساحل شبی بود که داشتیم بلالهایش را از تنمان در می آوریم و به آب می زدیم
همیشه بعد از اینکه می میرم یاد تو می افتادم... ت ل ق! امروز یک الاغ افتاد وسط پیاده رو ... از کیفم دستمالی در بیاورم و تو را رویش بریزم از دماغم... حتم دارم همین جاها داشتی می خندیدی!
ویرگول شکل موج نیست شکل وزنی است و مردی است و زنی است و مردی است و مردی و این قصه ی خداست از خودت بگو!
یکی پرید من نپریدم !
و دوست داشتم حروف برجسته ی کاغذی باشی
و بتوانم گاهی که زیادی عصبانی هستم ... گاهی که زیادی دوستت دارم... گاهی که زیادی از من
دور می شوی با حساسیت خاصی توی دست چپم بگیرمت
و با انگشت سبابه راستم جور مصطحککی بکشم رویت!
و مردمک چشمهایم را هی عقب
و جلو کنم ... هی بپیچانم
و بچرخانم... هی نفس نفس بزنم ... نوشته های برجسته ات را روی کاغذ
و بعد هر چه که لیز تر می شوی سمج تر بشوم... بازی گوش تر... می دانی که قصد دارم عوضت
کنم... سلول به سلول... ملکول به ملکول پیش می روی
و می دانی قصد داری عوضم کنی... لباسهام که گشاد شد... شماره عینکم هم ... تکه های پنیری
را هم که می خوردم ... می دانی حروفی را که روی کاغذ نوشته می شوی دوست دارم...
بلند می کنی
و نشانم می دهی که آخرین بار کی از تو
و تحقیق هایت جدا شدم! ... جدا شدم
و هنو
و
و
وز با همین واوهای اضافه از اول هر سطر شروع می کنم...
و سطح صاف
و صیقلی کاغذی از دزدیده شدن حرفهایش به مراجع قضایی شکایت کرد! ( بخش حوادث یک روزنامه
ساروی!)
کفش هایت را پوشیده ای تا با زنی که در من است بزني بیرون
... تمام شب به این فکر می کردم که لباس آبی اش را چقدر آبی تر نشان بدهم که لازم باشد از چشم های سیاه ات بگذری و رد موهایش را تا کدام خیابان ساری بکشم که نشان بدهد از همه جای دنیا توی گوگل ارث طولانی تر شده ... نمی دانم کجای جهان از ساعت کوتاه تر است... پس بلند می کشم تا نوک انگشتهای همیشه بازت رویشان را سفید بکند... خطی تا موازی تنم از کنار پلکهات می بندم تا شب در کنارش به بازوهای فرعی اش هم بر بخوری ...تا اینجای کار همه چیز به نفع راوی است و لباس آبی اش
... درست؟
پنج شنبه است را بر داشته ام و چسبانده ام روی طاق اتاقم... طاقی مثل یک میخ... آویزانش کرده ام روبروی مانیتور... مثل این دو تا آدمهای کارتونی... یکی ساعت ۱۱ –صبح- دارد ... پنج شنبه های ۱۱ صبح خواب آلودند و پر از تب ... دلهره ... یعنی منو یادشه یا باید هی خودمو معرفی کنم؟... قاصدک جان؟ چند دقیقه وقت داری؟... توی این صداهای معمولی هم گشته ام... گشته ایم ما... دور سرت... دور تا دور سیبی که توی تنم جا مانده... مانده که قابلیت انتخاب داشته باشد... دستهای سردی داری که حتی خواب آلودی!... توی خودش دراز کشیده تا امروز... یعنی ده روزه بعد از تولدت... بارونه... برفه... جاده های شمال محاله لیز نباشه... و یک حرف درگوشی... دراز می کشم چشم توی گوش سقف... خیال می کنی از مژه هایم سفید تری؟ هان!... راست می گفت... بلد نیست خریدهای این مدلی بکند و بدهد دستم...
از عطرش تا الان فقط ۳ ساعت گذشته است...
اینجا... ایستگاه شانزدهم... امپراتوری... هستش... نیستش!!!
کیفم رو انداختم رو شونه ی چپم و دستامو تا ته چپوندم تو جیب مانتوم... جوری که اگه کسی دقت می کرد فکر میکرد جیبهام داره پاره می شه... سردم بود... باورم شده بود پائیز شده... از پنجره ی اتاقم برگا رو می دیدم که دارن دونه دونه میپاشن رو زمین و صدای سرخ شدن گونه های زمین رو می شنیدم که شرم داره از پذیرش بی محابای برگهای رنگارنگ پادشاه فصلها (آغوشتو باز کن ... این شکلک ها رو می دونم قد من دوست نداری... این تحقیر ها... این حماقتها رو بلدم تاوان بدم... بلدم... آغوشتو باز کن ) ... بد جوری زدم بیرون... در پشت سرم اصلن صدا نکرد... همین جور نگام می کرد و من اصلن احساس نکردم که داره چه جوری نگام می کنه... قدم هام رو بلند کرده بودم و با هر بار پائین اومدن پاهام رو زمین صدای تق وحشتناکی می کرد پیاده رو... نه کفش پاشنه بلند پام بود نه کفشم جوری بود که روی این آسفالت نرم صدا بده... اما جوری این کار رو تکرار کردم که بفهمه این صدا خواسته ی منه... من می خوام صدا دار باشم... تق ... تق... تق... سرم رو انداختم پائین و زل زدم به چشمای صاف و دونه دونه ی موزائیک های سفید و سرخ این طرف پیاده رو... تو هنوز یادته؟... هنوز یادته چند بار اینجوری منو دیدی و من حواسم بهت نبود؟... کسی هم از حواس پرتیه من شکایت کرده بود ... می دونم... اصلن هم تو شیشه ویترین مغازه ها نگاه نکردم که چند درجه قوز کردم به طرف زمین و گاردم رو تا تونستم تنگ و تنگ تر کردم... بی انصافی بود که زرد پائیز بشه سرخ گونه های من... توو دلم هیچی نبود... نه حرفی... نه گله ای... نه شوقی... هیچی... فقط دوست داشتم به این شیشه های ویترین مغازه ی لباس فروشیه سر راه بگم مانکن هات چند؟...
امروز برای اینکه حالت تنشج بهم دست ندهد- بغلت یادم هست هنوز پنج شنبه کنار یک لاک پشت روی میز 17 مارچ 200 و چند- برادرم را هول دادم توی یک گودال... برای گنج زیادی گود بود... گفتم حداکثر توانش را به کار می برد... بردم... کمی هول کرده بود از هولم... وقتی رسیدیم چیزی نمانده بود که دختر تازه وارد دستم را لای چادرش بگذارد ... سیاه سیاه می شود که ته اش را نمی بینیم... باید داستانشان سر و ته مچی پیدا میشد... سوت آخر بازی را دادم دستش –تعویض راوی- .
اين پاي بغل دستي سعي مي كند وانمود كند از من مي ترسد
- و كمي تا قسمتي هم مي ترسد
اين را پاي جلويي گفت ...
من هميشه خيال مي كردم اگر آدمها توي پايشان يك ربات داشتند كه تا نوك انگشت دستشان ساييده مي شد آن وقت اين همه بي راهه نمي افتاد لاي موزائيكهاي سفيد و قرمز اين بخش شهر و آن وقت من هر روز صبح كه از اين پياده رو رد مي شدم مجبور نبودم صداي اين حنجره هاي بغلي و جلويي را كم و زياد كنم...
خورد به در... حتمن باز اين تلفن زنگ زده ... فردا بدون فيش بانكي نمي شود برويم هواخوري ... تا قبل از رفتنم كه طولش مساوي حافظه ي كوتاه مدتم شده است...
يك فرض ديگر هم داشتم ...لابد بايد به تمام اين بندها بند شوي و ... خب انكارش ساده تر است ... و دستم را فشار مي دهد مثل وقتي كه از بابا ترسيدم ... هميشه روي پشت بام جاي سيلي مي بينم و ... ستاره ها قرمز تر شده اند ...اين يكي هم شكست و بغل دستي آرام مي شود ...
حالا سرعتم را زياد مي كنم ... نمي داند رنگ موزائيكهاي پياده رو توي خواب عوض مي شود؟...


